من محتاج توام
من محتاج توام
از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم!......
من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!
من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
شفاف، در خاطرم هست
همیشه غرق در نوازش عروسک هایت بودی
وقتی تماشایت می کردم.
می دویدم
می خندیدم
از درخت سیبی می چیدم
اما تو …
حتا گاهی بادبادکی هوا می کردم
تا شاید سرت را
کمی بالا بیاوری
اما
تو آن عروسک موطلایی لوس را
در آغوش می فشردی
و گاهی بوسه ای بر گونه اش
آسمان تو هم جایی برای بابادک من ندارد
اما نمی دانم جرا
هر شب در آسمان
عروسکی برایم چشمک می زند!
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند...
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است...
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟ ...
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين است كه
من شاهد رفتن تو هستم...
قصه ی من هم بشود
قصه تلخ و تکراری تنهایی
پس کو ؟!
پایان شب سیاه
که میگویند سپید است...
؟
((خبر آوردم آشنا یه رازیه بهت بگم؟))
گفتم بگو
آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
میگفت که تو یه راه دور,یه راه دورو سوت و کور
مسافری نشسته بود
مسافره غریبو دل شکسته بود
از تو همش شکوه میکرد
با اشک گرم و دل سرد
میگفت که یادت نمیاد؟اون روزای آخری رو
چقدر دلش میخواست که تو نگاش کنی صداش کنی
بهش بگی دوسش داری
تا اومدم بهش بگم
((برو بگو دوسش دارم))
دیدم که اون رفته بودو ...
منم دارم خواب میبینم!!!
چطور می توانم احساس تنهاییم را به گوش تو برسانم ...
واژه ها بی تابند و یاری ام نمی کنند
می دانی ؛ تو را کم دارم
و با چشمانی بارانی و دور از تو
حتی یک نقطه ی کور هم نمی توانم بر کاغذ بکشم ...
روزها چه بی اعتبارند
می نشینی ، نگاه می کنی ، عادت می کنی و دل می بندی
اما زمان مثل رگبار بهاری
به شیشه ات می کوبد و می گذرد ...
بدون اراده ی تو و بی آنکه بفهمی
ندا می دهد که باید عادت هایت را رها کنی ...
نمی دانم سهم من از خوشی های زندگی کم است
یا بدی ها همیشه زود به سراغم می آیند..؟
نمی دانم همیشه تو مرا تنها می گذاری
یا سرنوشت من با تنهایی گره خورده است..؟
افسوس که تا جامه ای از عشق به تن می کنم
روزگار با بی رحمی آن را می درد و با ریسمان جدایی وصله می زند ..
این روزها که نیستی چرا پنهان کنم دلم برای کسی تنگ شده است ..
عقربه ی ساعت
فاصله
اشک
و انتظار
واژه هایی هستند که روزی هزار بار در ذهنم تکرار می شوند ...
هر چند که اشک چیزیست که بیش از همه با آن سر و کار دارم
اما دوری تو مصیبت کمی نیست که بتوان حق آن را با این سوگواری های اندک ادا کرد ..
دیگر نه جلوی چشمانم تصویر روشنی از تو دارم و نه صدایی از تو در سیم تلفن است ..
کاش خبر یا نامه ای از تو داشتم که اینطور خود گم کرده به دنبال آویزی برای آرامش نباشم ..
این روزها که نیستی خانه بوی نم غربت می دهد
حتی نسیم با پنجره قهر است که بخواهد خبری از تو بیاورد
اما برایت بگویم که چقدر دلشوره های عاشقی قشنگ است
ترس از اینکه برای کسی تمام شوی
ترس از اینکه کسی فراموشت کند
دو راهی دلهره ای که برای کسی باشی یا نباشی ...
اشک هایم را یکی یکی از چشمانم در خلوت بر می دارم
و لای تک تک نوشته هایم می گذارم که کسی از وجود آن ها با خبر نشود
نمی خواهم دلتنگی هایم برای کسی فاش شود
این روزها که نیستی دلم عجیب برای کسی تنگ شده است ...
دوری را دوست دارم
هر چند که دلتنگ و غریب می شوم
اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی به سویم می آیی و صدایم می کنی
دلم مثل یک کهکشان وسیع می شود
شب را به خاطر تو دوست دارم
که تا تولد سپیده ی صبح ، دلواپس نیامدنت باشم ..
کسی که عاشق باشد خوب درک می کند که تمام طعم عشق به دلشوره های شبانه است ..
دوست دارم همیشه شب ها تو را کم داشته باشم
تا وقتی چشم بر روی هم می گذارم خوابت را ببینم
و چشم که باز می کنم ، در صبحی دوباره ، تو را به نظاره بنشینم ..
وقتی نیستی و لحظه هایم از وجود مهربان تو خالیست
کنار قاب عکست ، با خاطراتت زندگی می کنم
و این انتظار بازگشت ، تمام لذت من از زندگیست ...
سفر را به خاطر بازگشت دوباره ی تو
شب را به خاطر صبح با تو بودن
و دوری را به خاطر آغاز دوباره ی مهربانی
دوست دارم
این طور است که همه چیز ، حتی تلخی ها هم به خاطر تو قشنگ و دوست داشتنیست ...
روزی که آمدی ، آنقدر خوب بودی که برای دل بستن به تو دلیل نخواستم
کاش می دانستی وقتی هر شب از دوری ات خواب را به خودم حرام می کنم
وقتی در سرمای استخوان سوز زمستان
کوچه های خالی و سرد شهر صدای پایم را لعنت می کنند
تمام طول کوچه ها را فقط ، خیال آمدنت است که می تواند آرامم کند ...
وقتی دیگر کوچه ها هم تمام می شوند
تنها مکانی که می توانم بمانم
کوچه ای ست بن بست...
کوچه ای که بارها تو را داخلش فریاد زدم
کوچه ای که بارها برایش از تو گفتم
از تو خواندم
از تو ...
کوچه ای که شاید تو را بیشتر از من بشناسد
کوچه ای که با تو بیشتر از من آشناست
به گمانم آنقدر شب ها کوچه ها را رفتم و آمدم که دیگر آن ها هم برایم دعا می کنند
دعا می کنند که بیایی ..
شاید هم زمزمه شان از خستگیست
خسته از من رهگذر
خسته از آمد و شد های بی خودم
نمی دانم ، شاید هم لقب دیوانه را به من داده اند
شاید می خواهند به من بفهمانند که او دیگر تو را نمی خواهد
او هم انگار به مانند کوچه ها از عشق بازی ام خسته شده است
اگر بگویم وجودت گرمی بخش زندگی ام نیست دروغ گفته ام
اما چگونه می توانم اینگونه آرام و صبور به انتظارت بنشینم
وقتی نمی دانم
وقتی به راستی نمی دانم پس از طلوع آفتاب
کدامین روز به دیدارم خواهی آمد ...
نمی دانم
به راستی نمی دانم چه کسی بر پیشانی من
واژه ی گنگ و نامانوس انتظار را حک کرده است
که اینگونه باید تاوان این پیشانی نوشت شوم را پس دهم ..
شاید باید خاموش باشم و دم نزنم
شاید باید برای رسیدن به عاشق ترین ات دست به دعا ببرم
به امید روزی که دلتنگ ترین دلتنگ آدمم باشی
با تو سخن می گویم
تو را که رنگ زندگی خطابت می کنم
قرار بود به زندگی ام رنگ سپید بزنی
اما اکنون چشمانم جز سیاهی مقابل خود نمی بیند ..
جسارت دستانت کجاست که روز نخست با من از سپیدی سخن گفت..؟
جسارت دستانت کجاست که روز نخست به شب هایم نوید خورشید داد..؟
جسارت دستانت کجاست ؟؟؟
اگر بگویم بی تو شاد زندگی می کنم دروغ گفته ام
اما این سان که خودت را باخته ای ، هرگز نمی توانی شادی را برایم به ارمغان بیاوری ..
وجودت را مثل روزهای نخست برایم شعله ور کن
به زندگی ام رنگ طراوت بزن
سپیدم کن.پس تا انتظار آن روز......
امروز باران می بارید...
چشمانم را می بندم؛ می بینمت،
انگار که زیر پلکم ایستاده ای!
چشمانم را باز می کنم؛ باران می بارد...
چشمانم را می بندم؛تو را می بینم...
تند تند چشمانم را باز و بسته می کنم ؛انگار که زیر باران ایستاده ای!
اندیشه جای ندارد در ذهن آشفته ی من
و حال که صبح سحر نزدیک است
خروس بی محل،سکوتم را به هم می زند
و در این سکوت اتاق
صدای تیک تیک ساعت را نشانم می دهد
گه گاهی صدای کلید واژه ها نفس را در سینه ام حبس می کند
سخت شبی ست امشب
به بلندای آسمان دلم گرفته است
و نقش و نگاری که در پرده ی چشمانم نهاده است
و من اینجا در انتظارت ثانیه ها را می شمارم
در پس هم
یک به یک
هر نفس یک ثانیه
هر نفس یک حرف
هر نفس یک معنا
هر نفس یک فریاد
فریادی که سکوتم را می شکند
دشت همه خاموش
و کور چراغی که اتاقم را منور کرده است
چه بگویم
از گل واژه های انتظار
از شب بوهای پای درخت چنار
از ققنوس خفته در خواب
از چه بگویم
به که گویم
می شناسی صدای بغض خسته ام را؟
عهد کرده بودم که جز برایت به دگر شعر نگویم
و حال که تو رفته ای و اشعار دلم محفوظ است
لبریز شدم از واژه
ظرف اشعارم دگر جا ندارد
لیک مشو دلگیر ز دستم که برایت می نویسم
دلم از دوریت به تنگ آمد
واژه خود می نویسد
ناز و نیاز و راز من
بر لبم آهی ست و بر چشمم اشکی سرد
دستان گرم تو را کم دارم امشب
به پیشم بازآی که مخدومت مسافر است
سخت دلم تنگ است...
بی تو این جا مثل یه باغ پاییزیه
باز هم عطش بوییدنت من رو به این باغ خزون زده آورد
چه سخته یه بلبل جای گلش رو خالی ببینه
صدا در گلو م بدجوری شكسته
دلم می لرزه
نگاهم یخ زده رو جای پای خاك گرفته ات
نفس هام ساكت شدن
قطره اشكی آروم گونه هام رو می بوسه
و بر روی گل یادت شبنم خاطره می شه
موهای پریشونم بهم میگن دیگه شونه های انگشتای نوازشگرت موهام رو نمی بوسن
الان فقط غمه كه داره دلم رو چنگ می زنه
تو آیینه نگاه می كنم انگاری سال هاست از خودم دورم و به تو نزدیك
باورم نمیشه نبودنت عذابم میده
اما هر چی هست یه رنج شیرینه چون می دونم میایی
می دونم وفاداری به عهد نبسته بینمون
وفاداری به لحظه های كه نفس هامون هم رو می بوسیدن
وفاداری به شب ،به بستر نرم احساس،
دو دل منتظر ،یه شمع خاموش یه پروانه ی سوخته
و تلالو دو قطره نور در آغوش هم
برگرد ...
با هر نگین اشک بچشم تر منی
هرجاکه عشق و صفا و بوسه هست
در خاطر منی
هر شامگه که جامه ی نیلین اسمان
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانه ای الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه چنان گوشواره است
ان بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یاداور منی
در خاطر منی
در موسم بهار
کز مهر بامداد
دوشیزه نسیم
مشاطه وار موی مرا شانه میکند
اندم که شاخ پر گل باغی به دست باد
خم میشود که بوسه زند بر لبان من
و انگاه نرم نرم
گلهای خویش را به سرم دانه میکند
ان لحظه , ای رمیده زمن! در بر منی
در خاطر منی
هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند
کز تند بادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد
رقصنده در هواست
و ان روزها که در کف این ابی بلند
خورشید نیمروز
چون سکه ی طلاست
تنها توئی توئی تو که روشنگر منی
در خاطر منی
هر سال ,چون سپاه زمستان فرا رسد
از راه های دور
در بامداد سرد که بر ناودان کوی
قندیلهای یخ
دارد شکوه و جلوه ی اویزه ی بلور
ان لحظه ها که رقص کند برف در فضا
همچون کبوتری
و انگه برای بوسه نشینند مست و شاد
پروانه های برف , به مژگان دختری
در پیش دیده من و در منظر منی
در خاطر منی
ان صبحها که گرمی جانبخش افتاب
چون نشئه ی شراب , دود در میان پوست
یا ان شبی که رهگذری مست و نغمه خوان
دل میبرد ببانگ خوش اهنگ : دوست, دوست
در باور منی
در خاطر منی
اردیبهشت ماه
یعنی زمان دلبری دختر بهار
کز تکچراغ لاله , چراغانی است باغ
وز غنچه های سرخ
تک تک میان سبزه , فروزان بود چراغ
و انگه که عاشقانه بپیچد بدلبری
بر شاخ نسترن
نیلوفری سپید
اید مرا بیاد که : نیلوفر منی
در خاطر منی
بر گرد, ای پرنده رنجیده, بازگرد
باز آ که خلوت دل من اشیان توست
در راه, در گذر
در خانه , در اتاق
هر سو نشان توست
با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟
و ان عشق پایدار فراموش میشود؟
نه , ای امید من!
دیوانه ی توام
افسونگر منی
هر جا , به هر زمان
در خاطر منی
مهدي سهيلي
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو...
تو نداني که من آنروز غروب
زير آن دره آرام و عبوس
به چه حالي بودم !
بي تو با حسرت و حرمان و سرشت
خلوتي داشتم آنجا که مپرس
کاش مي دانستي
بي تو بر من چه گذشت
آرزو مي کنم زندگي مال تو….
و من از پنجره بیداری
کوچه یاد تو را می نگرم ... می بویم
و چنان آرامم که
کسی فکر نکرد
زیر خاکسترآرامش من
چه هیاهویی هست ... !
عاشقی هم دردی است ... !
و من از لحظه دیدار تو می دانستم
که به این درد
شبی
خواهم مرد ... ! خواهم مرد....
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنوز ترا دارم...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
مي خوام از دوست داشتن بگم
از دوست داشتن تو و خودم بگم
دوست داشتن براي من يه واژه بود
مثل موج تو دريا سرگردون بود
به وقت تنهايي سراغش ميرفتم
وقت خوشي فراموشش مي كردم
تو روزاي ابري
پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره
دل مي سوزندم
چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم
وقت بهار
دنبالت مي گشتم
دنبال اداي دوست داشتن گلها
زير بارون مي رقصيدم
اما هيچي ازش نمي فهميدم
اما با اومدن تو
همه چيز عوض شد
رنگ گلها
خواب زندگي
رنگ ديگي شد
دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد
رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد
شبا تو خواب روياي من
نوازش دستهاي گرم تو شد
تو خواب و بيداري
تو زندگي و رويا
فقط يه آرزوي كوچيك دارم
يه آرزوي كوچيك و محال دارم...
دوستت دارم حتي اگر به چشمان خيسم بخندي
و بي خيال اين باشي که دلم شکسته است...
دوستت دارم حتي اگر دلت سنگ باشد
حتي اگر هيچ احساسي بر من نداشته باشي
با اينکه ميدانم در دلت يک دنيا محبت است
و احساست ، مثل آب پاک و زلال است...
مرا باور داشته باش ،
بيا تا تنهايي دوباره به ويرانه دلم نيامده است..
تا تنهايي قاب خالي و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته...
این شعر تا ابد با تو خواهد زیست
حتی وقتی که دیگر من نباشم!
با وقتی که دیگر در میان ما عشقی نباشد...
شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می مانند
عاشقانت تو را ترک می کنند
اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود
پس بگذار برایت شعر عاشقانه بخوانم
شعری از اعماق جان
که مرا به یاد تو بیاورد...
شعری که همیشه با تو بماند.
او برایم باران ببارد ومن برایش قاصدک بکارم
آنوقت می توانم
یعنی می توانیم با خیال راحت
به همدیگر نگاه کنیم
چون من وآسمان دیگر نگران آدمهایی نیستیم
که نمی دانند چگونه به هم پیغام دهند...
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم...
اگه بگم که حاضرم فدایِ اون چشات بشم...
اگه بگم تو آسمون عشقِ من فقط تویی...
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...
اگه بگم قلبمو من نذرِ نگاهت می کنم...
اگه بگم زندگیمو بذرِ بهارت می کنم...
اگه بگم ماهِ منی هر نفسِ راهِ منی...
اگه بالِ منی لحظه ی پروازِ منی...
میشی برام خاطره ی قشنگِ لحظه ی وصال...
میشی برام باغبونِ میوه های تشنه و کال...
میشی برام ماهِ شبای بی سحر...
میشی برام ستاره ی راهِ سفر...
ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مالِ منی...

سکوت میکنم
از سکوتم بخوان سر درون مرا
آنقدر سکوت میکنم تا دنیا را خسته کنم
شاید روزی تو هم از سکوت من خسته شوی
اما من باز هم سکوت میکنم
چون دیگر دل سخن گفتن نیز ندارم
ابراز دورنم مرا میترساند
میترسم از آنکه تو را در بند کند
پس من باز هم سکوت میکنم
آنقدر سکوت میکنم تا مطمئن شوم روزی
طنین صدایم در گوشت نمی پیچد
لحن مرا از یاد بردی
شاید آنروز سکوتم را شکستم
و صدای من در بین جمعیت دور تو گم خواهد شد
شاید آنروز هم در سکوت خود بلند فریاد بزنم
دوستت دارم
امیدوارم نشنوی
نمی خواهم صوت من آنروز
پرده های خوشبختی تو را بلرزاند
گویا تا ابد قسمت من سکوت است
پس من همچنان سکوت میکنم
سکوت
سکوت
سکوت ...
من نبودم که در خانه ات را کوبید
من نبودم
کسی که به تو سلام داد
من نبودم
کسی که سالها عاشق توبود
و هر جا که می رفتی
دنبالت می کرد
دروغ گفتم
من بودم
من همان بودم
که تو هیچ وقت نخواستی ببینی
با این حال
آری!
من بودم که عاشق تو بود
هنوز هم عاشقت هستم
حالا با صدای بلند فریاد می زنم
دوستت دارم...
نه سکه ای
که مرا به خیابان شما برساند
نه پیراهنی
که اندازه دیوانگی ام باشد
اما می توانم
ابرها را یکی در میان بشمارم!
تا دلم کمتر برایت تنگ شود...
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...
به حکم قلبم
تو را محکوم می کنم به سکوت
و شاید خود را محکوم می کنم
که دیگر از تو هیچ
نگویم
هیچ

